آشنایی با اصطلاحات ومعانی فقهی

«م»

مأثور: نقل شده
ماترك: آنچه از متوفى باقى بماند.
مأذون: اذان داده شده; اجازه داده شده
مال الاجاره: مالى كه مستأجر در مقابل اجاره مى پردازد.
مال المصالحه: مالى كه در مورد صلح قرار گرفته است.
ماليّت شرعى: مالى كه از نظر شرع، مقدس و قابل قبول باشد.
ماليّت عرفى: چيزهايى كه از نظر عرف مردم (عموم مردم) مال محسوب مى شود، هر چند كه از نظر اسلام ماليّت نداشته باشد، مثل شراب و خوك
ماههاى حرام: چهار ماه قمرى يعنى ماههاى رجب، ذيقعده، ذيحجه، محرم كه جنگ در اين ماهها حرام است. اگر قتل در اين ماهها صورت گيرد ثلث ديه به ديه اضافه خواهد شد.
ماههاى شمسى: دوازده ماهى كه از فروردين شروع و در اسفند پايان مى يابد.
ماههاى قمرى: دوازده ماهى كه از محرم شروع و در ذيحجه پايان مى يابد. به ماههاى قمرى، «ماههاى هلالى» نيز گفته مى شود.
مأموم: پيرو، كسى كه در نماز به امام جماعت اقتدا كند.
مؤونه: مخارج يا هزينه
مُباح: هر كارى كه از نظر شرعى نه پسنده است و نه ناپسند.
مبتدئه: زنى كه براى اولين بار عادت شود.
مُبطل: باطل كننده عبادت; جمع آن مبطلات است
متابعت: پيروى كردن
متأذى: آزار ديده; اذيت شده
متعه: زنى كه با عقد موقت به همسرى مردى در آمده باشد.
مُتمكِنّ: كسى كه توانايى دارد.
مُتنجِّس: هر چيزى كه ذاتاً پاك است ولى در اثر برخورد مستقيم و غير مستقيم با شى نجس، آلوده شده باشد.
متولى: سرپرست
مُثله: بريدن گوش يا بينى يا لب كسى
مجتهد: كوشا; كسى در فهم و بدست آوردن احكام الهى به درجه اجتهاد رسيده و داراى قدرت علمى مناسبى است كه مى تواند احكام الهى و شرعى را از روى كتاب (قرآن) و سنت (روش) رسول الله (ص) و ائمه اطهار (ع) استباط كند.
مجتهد جامع الشرايط: مجتهدى كه شرايط مرجعيت تقليد را دارا باشد
مجهولُ المالك: مالى كه معلوم نيست متعلق به چه كسى است. مانند مالى كه در ماشين يا مسافرخانه پيدا مى شود.
مُجزى است: كافى است.
محتضر: كسى كه در حال جان كندن است.
مُحتلم: كسى كه در حال خواب، منى از او خارج شده باشد.
مُحْدث: فاقد طهارت; بدون طهارت.
مَحذور: مانع; آنچه از آن پرهيز گشته است.
مَحرم: فاميل هاى نزديك; كسانى كه ازدواج با آنها حرام ابدى است.
مُحرم: كسى كه در حال احرام حج يا عمره باشد.
مُحَرم: چيزى كه حرام است; اولين ماه از سال قمرى.
محظور: ممنوع; قدغن
محل اشكال است: اشكال دارد; قبول صحت و تماميت آن مشكل است. مقلد در اين مورد مى تواند به مجتهد ديگرى رجوع كند.
محل تأمل است: بايد احتياط كرد. مقلد در اين مورد مى تواند به مجتهد ديگرى رجوع كند.
مُخمس: مالى كه خمس آن داده شده است.
مُخيّر است: فتواست. مقلد بايد يكى از دو طرف را انتخاب كند. اختيار داده شده.
مُدّ: پيمانه ايى كه گنجايش سه ربع كيلو معادل ۸۸۳/۶۹۴ گرم است
مَذْموم: ناپسند; نكوهيده
مَذى: رطوبتى كه پس از مُلاعبه از انسان خارج شود.
مرتد: از دين برگشته; از دين خارج شده; مسلمانى كه منكر خدا و رسول الله (ص) يا حكمى از احكام ضرورى اسلام شده كه اين انكار به انكار خدا و رسولش مى انجامد.
مرتد فطرى: كسى كه از پدر يا مادر مسلمان متولد شده و خودش مسلمان بوده و بعد از دين خارج شده باشد، توبه مرتد فطرى قابل قبول نيست.
مرتد ملى: كسى كه از پدر يا مادر غير مسلمان متولد شده و كافر بوده بعد مسلمان شود و دوباره كافر گردد. توبه مرتد ملى قابل قبول است.
مرقوم: نوشته شده
مُردار: حيوانى كه خود به خود مرده باشد و يا بدون شرايط لازم كشته شده باشد.
مزارعه: قرارداى كه بين مالك زمين و كشاورز منعقد مى شود كه براساس آن مالك درصدى از محصول كشاورزى را صاحب مى شود.
مَس: لمس كردن
مُساحقه: تماس و ماليدن اندام تناسلى يك زن به اندام تناسلى زن ديگر براى كسب لذت جنسى.
مساقات: قراردادى كه بين صاحب باغ و باغبان منعقد مى شود و بر اساس آن باغبان در برابر آبيارى و نگهدارى از درختان، حق استفاده از مقدار معينى از ميوه باغ را بدست مى آورد.
مس ميت: لمس كردن انسان مرده; دست ماليدن به انسان مرده.
مُستحاضه: زنى كه در حال استحاضه باشد.
مستحب: مطلوب; پسنديده; هر كارى كه انجام آن موجب ثواب است اما ترك آن عِقاب و مجازات ندارد.
مستطيع: توانا; كسى كه امكانات و شرايط سفر حج را داشته باشد.
مستلزم: آنچه كه چيز ديگرى را لازم دارد، چيزى كه لازمه چيز ديگرى باشد.
مستمع: شنونده; گوش دهنده.
مستهلك: نابود شده; از ميان رفته; نيست شده.
مسح: دست كشيدن بر چيزى; دست كشيدن بر فرق سر و روى پاها با رطوبت باقيمانده از شستشوى صورت و دستها در وضو.
مُسكرات: چيزهاى مست كننده.
مسكين: بيچاره; مفلوك; كسى كه از فقير هم محتاج تر باشد.
مشروط: شرط شده.
مشقّت: رنج; دشوارى; سختى.
مُصافحه: دست دادن با يكديگر.
مصالحه(صلح): سازش; آشتى; توافق طرفين; اصطلاح فقهى آن اين است كه انسان با ديگران توافق كند كه مقدارى از مال يا سود خود را به طرف مقابل ببخشد يا از طلب، يا حق خود بگذرد.
مُضاربه: معامله اى كه در آن يكى مالى را به ديگرى بدهد تا با آن تجارت يا كسب و كار كند و سود بر اساس قرار قبلى ميانشان تقسيم شود.
مُضطر: ناچار; ناگزير.
مضطربه: زنى كه عادت ماهيانه اش بى نظم است.
مُضْغه: تكه گوشتى شبيه اسفنج كه مقدمه غضروف و استخوان شدن باشد; از مراحل جنين .
مضمضه: چرخاندن آب در دهان.
مضيقه: تنگدستى; سختى; دشوارى; تنگنا.
مطلقاً: به طور كلى; ابداً بدون هيچ قيد و شرطى.
مطَلَقِّه: زن طلاق داده شده.
مُطَهَّرات: پاك كننده ها .
مظالم: ستمها; جمع مظلمه: دادخواهى.
مُعانقه: دست به گردن يكديگر درآوردن; يكديگر را در آغوش كشيدن.
مُعَوَّ ذتَين: دو پناهگاه; دو سوره آخر قرآن يعنى سوره هاى «فلق» (قل اعوذ برب الفلق) و «الناس»(قل اعوذ برب الناس). خواندن اين دو سوره باعث نگهدارى فرد از هر گزندى خواهد شد.
معهود: معمول و متداول; شناخته شده; آنچه بطور ضمنى مورد قبول باشد.
مُفطِرات: چيزهايى كه روزه را باطل مى كند مانند خوردن، آشاميدن، سربه زير آب فرو بردن و…
مُفلس: تهيدست; بى پول; بويژه كسى كه بعداً بى چيز و تهيدست شود.
مقاربت: آميزش جنسى; نزديكى كردن.
مُقارن: همراه; نزديك
مُقَلِّد: تقليد كننده; پيروى كننده
مُقَلَّد: كسى كه از او تقليد مى كنند; مجتهدى كه در احكام شرعى صاحب رأى و فتوى است.
مكروه: ناپسند; نامطلوب; آنچه انجام آن حرام نيست ولى تركش بهتر است
مُكَلَّف: انسان بالغ و عاقل كه به سن تكليف رسيده باشد.
ملاعبه: بازى كردن; معاشقه كردن.
مميز: بچه اى كه خوب و بد را تشخيص مى دهد.
مَندوب: مستحب
منذور لَه: كسى كه به سود او نذر شده است.
منسوخ: نسخ شده; از بين رفته.
منوط: وابسته; معلق.
موازين شرعيه: معيارهاى شرعيه.
مواضع هفتگانه: هفت عضوى كه هنگام سجده روى زمين قرار مى گيرد، شامل: پيشانى، كف دست ها، سر زانوها، سر انگشتان بزرگ پاها .
موافق احتياط: فتوايى كه به احتياط نزديكتر است.
موالات: پشت سر هم; پياپى انجام دادن.
موثق: مورد اعتماد
موجر: اجاره دهنده
منسوخ: از بين رفته; نسخ شده
مورد اشكال است: محل اشكال است; صحيح نيست; در اين مورد مى توان به مجتهد ديگرى رجوع كرد.
موكِّل: وكيل كننده
ميْتِه: مردار

 


پاسخ دهید

دیدگاه شما